در تاریخ لحظههایی هست که کشوری میتواند جوهر اخلاقی خود را ثابت کند، و لحظههایی دیگر که آن را به باد میدهد. سال ۲۰۲۶ برای آلمان، باز هم، در دستهی دوم جای خواهد گرفت. ناچار خواهیم بود پاسخ پس بدهیم. باید به ایرانیان توضیح بدهیم چرا وقتی آنها جان میدادند، سکوت کردیم. باید به فرزندانمان توضیح بدهیم چرا دولت ما و رسانههای عمومی، در همان لحظهی تاریخی که رژیمی جنایتکار در ایران به زانو درآمده بود، ترجیح دادند باب «گفتوگو» را با قاتلان باز نگه دارند، نه با کسانی که میخواستند جلویشان را بگیرند. و مهمتر از همه، باید به خودمان توضیح بدهیم که چطور کار به اینجا کشید.
در ایران چه گذشت
پس از زنجیرهای طولانی از خیزشها (۲۰۰۹، ۲۰۱۷/۱۸، ۲۰۱۹، ۲۰۲۲/۲۳)، ایران از ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ بار دیگر در شورشی آشکار بود؛ این بار در ابعادی که از همهی خیزشهای پیشین فراتر رفت. آنچه با اعتصاب بازاریان بازار بزرگ تهران آغاز شد، در عرض چند روز به قیامی سراسری بدل شد. شاهزاده رضا پهلوی ایرانیان را به اعتراض سراسری در ۸ و ۹ ژانویهی ۲۰۲۶ فراخواند، و سراسر کشور به ندای او پاسخ داد.
آنچه پس از آن آمد، کشتاری بود که حتی همهی جنایتهای جمهوری اسلامی را تحتالشعاع قرار میدهد و همتایش را تنها در جنایتهای جمعیای چون بابی یار (Babi Yar) در ۱۹۴۱ میتوان یافت. کادر درمانی ایران شمار کشتهها را تا ۱۸٬۰۰۰ و زخمیها را ۳۰۰٬۰۰۰ تخمین میزنند؛ منابع دیگر از ۳۰٬۰۰۰ تا ۵۰٬۰۰۰ کشته و حتی بیشتر سخن میگویند.
از آنجا که دستگاه امنیت داخلی دیگر از پس اوضاع برنمیآمد، رژیم بیش از همه به شبهنظامیان خارجی، از جمله از عراق و لبنان و افغانستان، تکیه کرد. مسلسلهای سنگین دوشکا (DShK) مستقیم به سوی جمعیت در خیابانها شلیک میکردند. هر جا مهمات ساچمهای روی زمین اثر دلخواه را نداشت، از پشتبامها با تفنگ تکتیرانداز به سر ایرانیان شلیک میشد. معترضان زخمی در بیمارستانها بهطور سازمانیافته با شلیک به سر اعدام میشدند. پدران و مادران هفتهها در میان کوهی از کیسههای اجساد بینامونشان دنبال فرزندانشان میگشتند. و در همهی این مدت، ما اینجا در آلمان در ماه ژانویه بر سر هزینهی گرمایش بحث میکردیم و «کارشناسان ایران» همیشگی بیشتر به این ارزیابی بسنده میکردند که «اعتراضهای کنونی هنوز به ابعاد ۲۰۲۲ نرسیدهاند».
آنچه این خیزش را از موج «زن، زندگی، آزادی» در ۲۰۲۲ متمایز میکند، فقط ابعادش نیست، بلکه پیش از هر چیز زبان سیاسیای است که با آن خود را بیان میکند. سه شعار تقریباً در همهی استانها و شهرها سر داده شد، از سوی زنان و مردان، فارسها و آذریها، کردها و بلوچها، ایرانیان مذهبی و سکولار:
«جاوید شاه» ـ «زنده باد شاه».
«پهلوی برمیگرده» ـ «پهلوی بازمیگردد».
«مرگ بر سه فاسد: ملا، چپی، مجاهد».
این شعارها فرافکنی غربی نیستند. صدای خیابان ایراناند؛ خیابانی در محاصره، زیر آتش سپاه پاسداران و شبهنظامیان خارجی؛ شعارهایی که مردمی سر میدهند که میدانند ممکن است به خاطرشان کشته شوند ـ و دهها هزار نفرشان کشته هم شدهاند. این شعارها چنان صریحاند که بسیاری از روایتهای آلمانی پنجاه سال گذشته دربارهی ایران در برابرشان فرو میریزند.
ایرانیان همین حالا، در ژانویهی ۲۰۲۶، با خون خود روشن کردند چه میخواهند. ملاها را نمیخواهند. چپ رادیکال را نمیخواهند که در ۱۹۷۹ با ملاها علیه شاه دست به یکی کرد. سازمان مجاهدین خلق (MEK) را نمیخواهند که بهعنوان شاخهای جداشده از ملاها، در جنگ ایران و عراق در کنار صدام علیه مردم خودش جنگید.
آنها میخواهند گذار دموکراتیک خود را با خاندانی رقم بزنند که پیش از ۱۹۷۹، برای نخستین بار در چند قرن، به ایران کرامت و اعتبار جهانی بخشید: پهلویها را میخواهند.
آلمان چه کرد
حالا این واقعیت را با واکنش آلمان مقایسه کنیم.
در ۲۳ آوریل ۲۰۲۶، شاهزاده رضا پهلوی، ولیعهد خاندان پهلوی، در کنفرانس مطبوعاتی فدرال (Bundespressekonferenz) در برلین نشستی خبری برگزار کرد. این نشست بخشی از سفری اروپایی بود که او پس از کشتارهای ژانویه و جنگ علیه رژیم، که از ۲۸ فوریهی ۲۰۲۶ ادامه داشت، با آن در پی جلب حمایت بینالمللی برای گذاری دموکراتیک بود.
پهلوی دست خالی نیامده بود. او با پروژهی شکوفایی ایران (Iran Prosperity Project) آمده بود: طرحی برای دوران گذار که بیش از ۷۰ کارشناس ایرانی تدوینش کردهاند، چهارده حوزهی سیاستی را در بر میگیرد و یک مرحلهی اضطراری ۱۸۰ روزه با سازوکار گذار سهبخشی، لغو قانون اساسی جمهوری اسلامی، انحلال سپاه پاسداران و برگزاری همهپرسی حداکثر ظرف دو سال را پیشبینی میکند؛ همهپرسیای دربارهی اینکه ایران پادشاهی مشروطه به سبک اروپایی شود یا جمهوری. او با کمیتهی قانون اساسیای آمده بود که شیرین عبادی، برندهی جایزهی صلح نوبل، عضو آن است. با این جمله آمده بود که او «پل است، نه مقصد». به بیان دیگر، او با پروردهترین برنامهی گذاری آمده بود که اپوزیسیون ایران در تمام تاریخش ارائه کرده است.
واکنش دولت آلمان: اشتفان کورنلیوس (Stefan Kornelius)، سخنگوی دولت، صراحتاً اعلام کرد که با پهلوی دیداری صورت نخواهد گرفت. طرف گفتوگو «منحصراً دولتی است که هماکنون در تهران بر سر کار است» ـ یعنی درست همان رژیمی که دولت آلمان در همان جمله اعدامهایش را «محکوم» میکند.
واکنش رسانههای آلمان: روزنامهی تاتس (taz) تیتر زد: «فراخوانهای بسیار، بیهیچ راهحل پیشنهادی». دیگر رسانههای اصلی به واژگانی چسبیدند که از «چهرهای تفرقهافکن» تا «میراث اقتدارگرا» را در بر میگرفت؛ تیترهایی که میتوانستند مو به مو از تحریریهی رسانهی دولتی ایران (صداوسیما) بیرون آمده باشند (شاید هم واقعاً آمده بودند، کسی چه میداند). پس از نشست خبری، روی پهلوی مایعی قرمز پاشیدند. تظاهراتی حدوداً ۱۰٬۰۰۰ نفره از ایرانیان هوادار پهلوی جلوی ساختمان کنفرانس مطبوعاتی فدرال را رسانههای عمومی عمدتاً نادیده گرفتند یا کوچک جلوه دادند.
نامهای سرگشاده از سوی ۲۲ چهرهی سرشناس و بیش از دوجین «جامعهی آلمانیـایرانی» خطاب به یولیا کلوکنر (Julia Klöckner)، رئیس پارلمان، نسبت به پذیرفتن پهلوی هشدار داد. از جمله امضاکنندگان: یواخیم روکر (Joachim Rücker)، رئیس پیشین شورای حقوق بشر سازمان ملل، و هورست تلچیک (Horst Teltschik)، مشاور پیشین سیاست خارجی هلموت کهل. مطبوعات آلمان این نامه را عملاً بیهیچ توضیحی بازنشر کردند.
آنچه منتشر نکردند: سازماندهندگان اصلی نامه ـ «انجمن آلمانیـایرانیان» و «شورای ملی مقاومت ایران» (NCRI) ـ جبههی سیاسی سازمان مجاهدین خلقاند؛ یعنی همان سازمانی که در ۱۹۷۹ با اسلحه از براندازی شاه به دست خمینی پشتیبانی کرد، از ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۲ در فهرست تروریستی آمریکا بود، در جنگ ایران و عراق در کنار صدام حسین علیه هممیهنان خودش جنگید و امروز در آلبانی مستقر است. درست همان سازمانی که در ژانویهی ۲۰۲۶ در خیابانهای تهران در کنار ملاها و «چپیها» بهعنوان «فاسد» نفرین شد. پس ماجرا این بود: دولت آلمان نمایندهی اپوزیسیون دموکراتیکی را که خیابان ایران خواستارش است نمیپذیرد. در عوض، اجازه میدهد سازمانی که مردم ایران همین حالا صراحتاً انحلالش را خواستهاند، فیلمنامهی سیاسیاش را بنویسد.
معنای واقعی این ماجرا
لحظهای مکث کنیم و ابعاد آنچه اینجا رخ داده را بسنجیم.
در همان دورهای که دولت آلمان همچنان روابط دیپلماتیک خود را با رژیم ایران حفظ میکند ـ رژیمی که هر سال بیش از هزار نفر را اعدام میکند و در ژانویهی ۲۰۲۶ شمار قربانیانش به دهها هزار رسید ـ نمایندهی اپوزیسیون دموکراتیک با سس گوجهفرنگی هدف قرار میگیرد، دولت آلمان او را نمیپذیرد و مطبوعات جریان اصلی با برچسب «چهرهای تفرقهافکن» مشروعیتش را زیر سؤال میبرند.
این یک تصمیم سیاسی است؛ تصمیمی با بازندگان و برندگانی کاملاً مشخص. بازندگان، زنان و مردان ایرانیاند که از ژانویه دهها هزار نفرشان به قتل رسیدهاند. برندگان، وارثان خمینیاند که در تهران نشستهاند ـ و همزادان مارکسیستـاسلامگرایشان در تبعید اروپا، که افکار عمومی آلمان میکروفون را به دستشان میدهد.
سخن از کشوری است که پیداست سیاست ایرانیاش را نه بر پایهی معترضان کشتهشده در تهران، بلکه بر پایهی «رئالپولیتیکی» تنظیم میکند که اصلاً رئالپولیتیک نیست، و بر پایهی تروریستهای مارکسیستـاسلامگرای مستقر در تیرانا.
چرا؟
ارزش دارد بپرسیم چرا. احتمالاً از سر سادهلوحی نیست. در درجهی اول منافع اقتصادی هم نیست ـ روابط تجاری آلمان و ایران سالهاست رو به افول است و برای اقتصاد آلمان اهمیتی حاشیهای دارد. باید پای چیز دیگری در میان باشد.
واقعیت این است که بازگشت دموکراسی به ایران زیر چتر یک پهلوی، برای بخشی از محافل سیاسی و رسانهای آلمان، شکستی ایدئولوژیک در ابعادی است که بهسختی بتوان توجیهش کرد. چنین بازگشتی ـ در پرتو واقعیت یک ایران دموکراتیک ـ آشکار میکرد که روایتهای پنجاه سال گذشته نادرست بودهاند. اینکه در ۱۹۷۹ هیچ «انقلاب مردمی»ای رخ نداد، بلکه اتحادی سیاهـسرخ قدرت را قبضه کرد و کشور را به قرون وسطی بازگرداند. اینکه پروژهی نوسازی پهلویها ـ با همهی عناصر اقتدارگرایانهاش که سزاوار نقدند ـ تنها پروژهی نوسازیای بود که ایران هرگز داشته است: رهایی زنان از حجاب اجباری در ۱۹۳۶، حق رأی زنان در ۱۹۶۳، مدارس غیرمذهبی، دانشگاهها، نظام بهداشت و درمان، راهآهن. اینکه اسلام سیاسی «ویژگی فرهنگیِ درخور احترام» نیست، بلکه آموزهای برای سلطه است که مردمِ گرفتار آن باید پیش از آنکه دیر شود با جان خود در برابرش بایستند: نخست در ۱۹۷۹ در ایران، و اگر روند همینطور ادامه یابد، بهزودی اینجا در اروپا نیز.
سیاست مسئولانهی آلمان در قبال ایران
بپرسیم سیاست خارجی آلمانی که ارزشهای اعلامشدهی خودش را جدی میگرفت، چه باید میکرد.
باید حداکثر پس از کشتارهای ژانویهی ۲۰۲۶ روابط دیپلماتیک با تهران را به حداقل مطلق میرساند. باید سفیر ایران را اخراج میکرد. باید داراییهای ایران در آلمان را مسدود میکرد. باید همراه با شرکای اروپایی و ایالات متحده تحریمها و تحقیقاتی هماهنگ را پیش میبرد.
همزمان، باید بهطور سازمانیافته ارتباط با اپوزیسیون دموکراتیک ایران را میساخت. صدراعظم، وزیر امور خارجه و رئیسجمهور فدرال باید رضا پهلوی را میپذیرفتند. پروژهی شکوفایی ایران را میشد با همراهی و پشتیبانی حرفهای وزارتخانههای آلمان ـ وزارت امور خارجهی فدرال، وزارت کشور فدرال، وزارت اقتصاد ـ پیش برد. میتوانستیم دانش خود را در حقوق اساسی، عدالت انتقالی و اصلاحات اقتصادی در اختیار بگذاریم. میتوانستیم تجربههای خود از دوران تحول پس از فروریختن دیوار برلین در دههی ۱۹۹۰ را به میان بیاوریم.
باید در صورت لزوم بر آن دسته از شرکای اروپایی که هنوز گمان میکنند میتوانند با رژیم ملاها معامله کنند فشار میآوردیم. میتوانستیم در سازمان ملل برای تشکیل یک کمیسیون تحقیق پیشقدم شویم.
در عوض، منتظر ماندیم. از «هر دو طرف» خواستیم خویشتنداری کنند. به «گفتوگو» با تهران متوسل شدیم. رضا پهلوی را به دست ریشخند رسانهها سپردیم و گذاشتیم نشست خبریاش با پرتاب سس گوجهفرنگی «تزئین» شود. در آن یک ساعت سرنوشتساز، هیچ کاری نکردیم.
آنچه میماند
به احتمال زیاد، هماکنون شاهد آخرین هفتهها و ماههای این رژیم هستیم. آنچه پس از آن بیاید، با ما یا بی ما، خواهد آمد. احتمالاً بدون مشارکت ما خواهد آمد. بدون کار مقدماتی ما خواهد آمد. بدون صدای ما در میان همسرایان کسانی خواهد آمد که راه دموکراسی ایران را هموار کردند.
و وقتی ایران نو، چند سال بعد، به کشورهایی بنگرد که در ساعت سرنوشتساز کنارش ایستادند ـ به ایالات متحده، که در دوران ترامپ، با همهی تناقضهایش، حملههای نظامی علیه رژیم را انجام داد؛ به اسرائیل، که در دو جنگ ستون فقرات حکومت دینی را شکست ـ نام آلمان در آن فهرست نخواهد بود.
ما در فهرست دیگر خواهیم بود. در فهرست بلند کشورهایی که وقتی باید دست به کار میشدند، هنوز با رژیم معامله میکردند. در فهرست کشورهایی که وزیران خارجهشان با مردانی دست دادند که چند هفته بعد باید در برابر دادگاه میایستادند. در فهرست کشورهایی که از یک چهرهی دموکرات و مایهی امید با سس گوجهفرنگی استقبال کردند و از جلادانش با کارت اعتبارنامه.
زنان و مردان ایرانی این را به یاد خواهند سپرد. به یاد خواهند سپرد چه کسی آنها را جدی گرفت، وقتی این کار شهامت میخواست، و چه کسی نادیدهشان گرفت، چون آسانتر بود. و اولویتهای سیاست خارجی، اقتصادی و فرهنگی خود را بر همین پایه تنظیم خواهند کرد.
آنوقت ما خواهیم خواست گفتوگو کنیم. خواهیم خواست تجارت کنیم. همانطور که سیاست خارجی آلمان بارها و بارها کرده است، با موج بعدی «ارزشمحوری» از راه خواهیم رسید. خودمان را شریک آیندهی دموکراتیک ایران معرفی خواهیم کرد.
و ایرانیان به ما نگاه خواهند کرد و به یاد خواهند آورد. اشتفان کورنلیوس را به یاد خواهند آورد که گفت با پهلوی دیداری نخواهد شد. نامهی سرگشادهای را به یاد خواهند آورد که در آن رئیس پیشین شورای حقوق بشر سازمان ملل و مشاور هلموت کهل، به اشارهی یکی از متحدان صدام حسین، در برابر یک دموکرات سکولار موضع گرفتند. سس گوجهفرنگی را به یاد خواهند آورد. آن ۳۰٬۰۰۰ کشته را به یاد خواهند آورد که دولت آلمان برایشان چیزی جز حرفهای توخالی نداشت.
و آنوقت تنها پرسشی را از ما خواهند پرسید که در آن لحظه اهمیت دارد: «کجا بودید؟»
باید پاسخ پس بدهیم. و هیچ پاسخی نخواهیم داشت.
این متن، نسخهی انگلیسی مقالهی آلمانی نویسنده با عنوان Iran 2026: Wir werden uns erklären müssen است که همزمان در ۱۹ مه ۲۰۲۶ در ایکس منتشر شد.