عنوان تحریک‌آمیز است. البته که درست نیست. ساواک کارهایی را اشتباه انجام داد: شکنجه کرد و در مواردی منفرد، زندانیانی را که به حبس ابد محکوم شده بودند تیرباران کرد. ساواک در انجام مأموریتش، یعنی دفاع از دولتی در حال نوسازی در برابر براندازی مسلحانه، گاه با خشونتی عمل کرد که با معیارهای یک دولت قانون‌مدارِ عادی سازگار نبود. اما عنوان به اندازه‌ی کافی تحریک‌آمیز هست که توجه «سه فاسد» را جلب کند. خوانندگان ایرانی من می‌دانند منظور کیست.

با این همه، این عنوان بسیار بیش از یک اغراق صرف، حقیقت در خود دارد. زیرا پیش از داوری درباره‌ی یک سرویس اطلاعاتی، باید دانست که در برابر چه چیزی عمل می‌کرد. ایرانِ دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ یک دولت رفاه اروپای غربی در آرام‌ترین دورانش نبود. دولتی در حال نوسازی بود در یکی از بی‌ثبات‌ترین مناطق جهان؛ گرفتار میان ابرقدرت شوروی در شمال، که از ۱۹۴۵ بارها کوشیده بود بخش‌هایی از خاک ایران را جدا کند و به جمهوری‌های کمونیستی بدل سازد (آذربایجان، مهاباد)؛ رژیم بعث عراق در غرب، که آشکارا ایران را به جنگ تهدید می‌کرد؛ و شمار فزاینده‌ای از گروه‌های مسلح در داخل کشور، که برخی از سرچشمه‌های مارکسیستی-لنینیستی و برخی از سرچشمه‌های اسلام‌گرا تغذیه می‌کردند و همگی یک هدف مشترک داشتند: سرنگونی دولت.

فداییان خلق در ۱۹۷۱ مبارزه‌ی مسلحانه را اعلام کردند. سازمان مجاهدین خلق (MEK؛ که امروز، به هر دلیلی، سیاستمداران غربی‌ای چون پتر آلتمایر یا مایک پومپئو شیفته‌اش هستند) در طول دهه‌ی ۱۹۷۰ رشته‌ای از بمب‌گذاری‌ها، سرقت‌های بانکی و ترورهای هدفمند را به اجرا گذاشت؛ از جمله قتل مستشاران نظامی و پرسنل ارتش آمریکا، و در ۱۹۷۶ تیرباران سه کارمند آمریکایی شرکت راکول (Rockwell) در تهران. حمله به دیپلمات‌ها، مقام‌های امنیتی ایران و نهادهای غیرنظامی نیز به این‌ها افزوده شد. سلاح، مواد منفجره و اردوگاه‌های آموزشی این گروه‌ها از راه اتحاد شوروی، لیبی، یمن، سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) و تا اندازه‌ای حزب بعث عراق تأمین می‌شد.

در چنین فضایی، می‌توان جمهوری فدرال آلمانِ همان دوره را به مقایسه گذاشت. گروه تروریستی مارکسیستی «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) در دو دهه موجودیتش ۳۴ نفر را به قتل رساند. این گروه، در یک دولت قانون‌مدار باثبات، گروهی نسبتاً کوچک بود. با این حال جمهوری فدرال در پاییز ۱۹۷۷ با تدابیری واکنش نشان داد که امروز، در نگاه به گذشته، حتی حقوق‌دانانِ همدل هم آن‌ها را در مرز قانون اساسی می‌دانند: «قانون منع تماس» (Kontaktsperregesetz)، که به تعبیر هایزه (Heise) ظرف هشت روز در بوندستاگ و بوندسرات «به ضرب و زور تصویب شد»، زندانیان RAF در اشتامهایم را به‌کلی از جهان بیرون جدا کرد، حتی از وکلایشان. هلموت اشمیت «ستاد بزرگ بحران» را برپا کرد که عملاً ۴۵ روز، با دور زدن بوندستاگ، قدرت حکومتی را در دست داشت. همه‌ی باجه‌های تلفن عمومی کلن شنود شد؛ عملیاتی که از آن به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین عملیات‌های مراقبتی در تاریخ آلمان غربی یاد شده است. تلفن‌های وکلای RAF، از جمله اوتو شیلی، زیر نظر بود. بر مطبوعات و رادیو و تلویزیون خاموشی خبری تحمیل شد. ستاد بحران به‌طور جدی درباره‌ی اعدام فراقضایی زندانیان اشتامهایم بحث کرد. خود هلموت اشمیت این جمله را بر زبان آورد: «هر کس می‌خواهد به‌طور قابل اتکا از دولت قانون‌مدار پاسداری کند، باید در درون خود آماده باشد تا مرزهای آنچه در دولت قانون‌مدار مجاز است پیش برود.» (۱)

این واکنش یک دولت قانون‌مدار جاافتاده به گروه تروریستی کوچکی بود که ۳۴ کشته در کارنامه داشت. ایران در همان دوره با تهدیدی به‌مراتب بزرگ‌تر روبه‌رو بود، آن هم با نهادهایی به‌مراتب شکننده‌تر و سنت‌های قانون‌مداری به‌مراتب ضعیف‌تر. هر کس ساواک را با معیارهای دولتی آرمانی و فرضی بسنجد که هرگز وجود نداشته، آن را با شبحی مقایسه می‌کند. هر کس آن را با کاری بسنجد که دموکراسی‌های غربی زیر فشار واقعاً کردند، تصویر دیگری می‌بیند.

عددها چه می‌گویند

در آغاز دهه‌ی ۱۹۸۰، جمهوری اسلامی با یک مشکل حسابداری روبه‌رو شد. قانون اساسی ۱۹۷۹ در مقدمه‌اش از «بیش از ۶۰٬۰۰۰ شهید» انقلاب سخن می‌گفت. خود خمینی چند بار علناً اعلام کرده بود که رژیم شاه ۶۰٬۰۰۰ مرد و زن و کودک را کشته است. بخش بزرگی از توجیه اخلاقی دولت جدید بر همین عدد استوار بود. «بنیاد شهید» برپا شده بود تا به بازماندگان این ۶۰٬۰۰۰ نفر مستمری، مسکن، سهمیه‌ی دانشگاه و کالاهای مصرفی یارانه‌ای بدهد.

در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۹۰، بنیاد یکی از کارکنان خود، روزنامه‌نگاری به نام عمادالدین باقی، را مأمور کرد تا حسابرسی دقیقی از فهرست «شهدا» فراهم کند. باقی در جمهوری اسلامی دگراندیش نبود؛ شاگرد آیت‌الله منتظری، جانشین تعیین‌شده‌ی خمینی، بود، رفتاری وفادارانه داشت و قرار بود صرفاً نام‌ها را با عددها تطبیق دهد. او به بایگانی بنیاد، پرونده‌های پلیس و پرونده‌های ساواکِ منحل‌شده دسترسی داشت.

آنچه باقی یافت، درست عکس چیزی بود که قرار بود بیابد. در کل دوره‌ی ۱۹۶۳ تا فوریه‌ی ۱۹۷۹، یعنی شانزده سال، دقیقاً ۳٬۱۶۴ کشته با نام قابل راستی‌آزمایی بود. از این شمار، ۲٬۷۸۱ نفر در نبردهای خیابانی انقلابی از اکتبر ۱۹۷۷ تا فوریه‌ی ۱۹۷۹ جان باخته بودند؛ یعنی در مرحله‌ی رویارویی مسلحانه‌ی آشکار، که در آن ابزار اصلی حکومت ارتش بود، نه ساواک. شمار مارکسیست‌ها و اسلام‌گرایانی که میان ۱۹۷۱ (آغاز کارزارهای چریکی با حمله به سیاهکل) و ۱۹۷۹ در درگیری‌های مسلحانه‌ی واقعی با نیروهای امنیتی جان باختند، ۳۴۱ نفر بود. از این عده، ۱۷۱ نفر در نبرد آشکار کشته شدند، ۹۱ نفر پس از حکم دادگاه اعدام شدند، ۴۲ نفر در بازداشت بر اثر شکنجه جان دادند و ۱۵ نفر «ناپدید» شدند. (۲)

این عددها از منبعی هوادار شاه نمی‌آیند. از پرونده‌های بنیاد شهیدِ خود جمهوری اسلامی می‌آیند. در نظامی گردآوری شدند که برای هر شهید ثبت‌شده مزایای مادی سرازیر می‌شد؛ به بیان دیگر، نظامی که ساختارش همه‌ی انگیزه‌ها را برای بلندتر کردن فهرست فراهم می‌کرد، نه کوتاه‌تر کردن آن. وقتی باقی خواست یافته‌هایش را منتشر کند، رژیم به او فهماند که بهتر است چنین نکند. او با این حال منتشر کرد. در سال‌های بعد بارها، از جمله در اوین، به اتهام «به خطر انداختن امنیت ملی» زندانی شد. (۳)

برای مقایسه: جمهوری اسلامی تنها در تابستان ۱۹۸۸، بنا بر برآوردهای محافظه‌کارانه، ۳٬۸۰۰ تا ۵٬۰۰۰ زندانی سیاسی را اعدام کرد (و بنا بر برآوردهای دیگر، به‌مراتب بیشتر)؛ بسیاری از آنان همان زمان در حال گذراندن دوران محکومیت خود بودند. (۴) جمهوری اسلامی تنها در همان چند هفته از کل کارنامه‌ای فراتر رفت که بنیادِ خودش توانسته بود در طول شانزده سال به ساواک نسبت دهد.

دومین عددی که در قصه‌های غربی درباره‌ی ساواک برای خود جایی باز کرده، ۱۰۰٬۰۰۰ زندانی سیاسی است. این عدد از گزارش‌های سال‌های ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ عفو بین‌الملل می‌آید که خود بر اطلاعات گروه‌های اپوزیسیون در تبعید تکیه داشتند. عفو بین‌الملل پس از چند بررسی ناچار شد بی‌سروصدا روش خود را اصلاح کند، چون معلوم شد بسیاری از «زندانیانی» که نامشان فهرست شده بود، مدت‌ها پیش آزاد شده بودند یا اصلاً هرگز زندانی نشده بودند. کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ، که در بهار ۱۹۷۷ به دعوت شاه زندان‌های ایران را بازرسی کرد، در زمان بازرسی به رقم ۳٬۰۸۷ زندانی سیاسی رسید؛ در برابر اوجی حدود ۳٬۷۰۰ نفر در دو سال پیش از آن. سیا (CIA) نیز در یک گزارش داخلی درباره‌ی وضعیت حقوق بشر همین مقیاس را تأیید کرد. (۵)

صلیب سرخ چه یافت

بازرسی ۱۹۷۷ کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ درخور بررسی جداگانه است، زیرا تنها تلاش برای ارزیابی مستقل و میدانی شرایط بازداشت در ایران پیش از ۱۹۷۹ به شمار می‌آید. شاه، برخلاف توصیه‌ی مقام‌های ارشد ساواک مانند پرویز ثابتی، در چارچوب سیاست فضای بازی که از ۱۹۷۶ آغاز کرده بود، اجازه‌ی آن را داده بود. نتیجه نه کاریکاتوری از موضع اپوزیسیون است و نه تأییدی بر تصویری که رژیم از خود ارائه می‌داد.

حدود یک‌سوم زندانیانی که صلیب سرخ با آنان گفت‌وگو کرد، گفتند در گذشته بدرفتاری یا شکنجه را تجربه کرده‌اند. این عدد کمی نیست. تأیید می‌کند که شکنجه بخشی واقعی از رویه‌ی ساواک بود، به‌ویژه در سال‌های پس از ۱۹۷۱. در همان حال، بازرسان در ماه‌های بلافاصله پیش از بازدیدشان هیچ نشانه‌ای از ادامه‌ی شکنجه نیافتند. این تصادفی نبود: اسناد داخلی‌ای که خود رژیم پس از ۱۹۷۹ منتشر کرد، نشان می‌دهد دستورهای عملیاتی میان ۱۹۷۶ و ۱۹۷۸ به‌تدریج تغییر کرده بود. دستور داده شده بود که دستگاه متمدن شود. شمار زندانیان سیاسی میان ۱۹۷۵ و ۱۹۷۷ حدود ۷۰۰ نفر کاهش یافت. (۶)

به بیان دیگر: درست در لحظه‌ای که کارزار خشم بین‌المللی علیه ساواک به اوج خود می‌رسید، خود ساواک داشت به همان رفتاری پایان می‌داد که این خشم را مشروع می‌کرد. این نکته‌ای حاشیه‌ای نیست. معنایش این است که روایت «شاه باید سرنگون می‌شد، چون سرویس اطلاعاتی‌اش شکنجه می‌کند» درست زمانی رواج یافت که شکنجه، تا جایی که اصلاً هنوز رخ می‌داد، در حال برچیده شدن بود.

آنچه پس از ۱۹۷۹ آمد، نقطه‌ی مقابل اصلاح بود. اروند آبراهامیان، مورخی که گرایش چپش بر کسی پوشیده نیست، در اثر مرجع خود، اعترافات زیر شکنجه (Tortured Confessions)، جمهوری اسلامی را صراحتاً در امتداد «روسیه‌ی استالینی، چین مائوئیستی و تفتیش عقاید اوایل عصر جدید» قرار می‌دهد. (۷) ساواما، که جای ساواک را گرفت، از همان آغاز نهادی بزرگ‌تر بود و پیوسته گسترش یافت.

داستان‌های منفرد

افسانه‌ی ساواک فقط با عددها زنده نیست. پیش از هر چیز با داستان‌ها زنده است؛ داستان‌هایی پرشور، نمادین و پرتکرار در غرب، که با نگاهی دقیق‌تر ترک برمی‌دارند. چهار نمونه:

صمد بهرنگی، نویسنده‌ی کتاب کودکان کلاسیک ماهی سیاه کوچولو، در ۳۱ اوت ۱۹۶۸ در رود مرزی ارس غرق شد. اپوزیسیون بی‌درنگ مرگ او را به ساواک نسبت داد و این روایت تا امروز روایت رایج در ترجمه‌های غربی آثار اوست. مردی که هنگام مرگ بهرنگی حاضر بود، افسری به نام حمزه فراهتی، در چند مصاحبه و در یک کتاب بی‌هیچ ابهامی گفته است که بهرنگی صرفاً غرق شد. بهرنگی شنا بلد نبود؛ این را یک شاهد محلی به نام حسین حسین‌زاده نیز تأیید کرده است. فراهتی صراحتاً گفته است که روایت قتل به دست ساواک از آن رو پدید آمد که انقلابیون به یک شهید نیاز داشتند. (۸)

غلامرضا تختی، دارنده‌ی مدال طلای المپیک در کشتی و یکی از محبوب‌ترین ورزشکاران ایران، در ۷ ژانویه‌ی ۱۹۶۸ در اتاق هتلی در تهران مرده یافت شد. توضیح رسمی خودکشی بود، و پرونده‌ی ساواکی تختی، که پس از انقلاب منتشر شد، هیچ نشانه‌ای از دخالت سرویس اطلاعاتی در بر ندارد. به گفته‌ی آشنایانش، تختی از افسردگی رنج می‌برد، مشکلات جدی زناشویی داشت و مرگ بت سیاسی‌اش، مصدق، یک سال و نیم پیش از آن [یادداشت مترجم: مصدق در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ (۵ مارس ۱۹۶۷) و تختی در ۱۷ دی ۱۳۴۶ (۷ ژانویهٔ ۱۹۶۸) درگذشتند؛ فاصلهٔ واقعی حدود ده ماه است]، او را تکان داده بود. خودکشی در اسلام شیعی گناهی بزرگ است. از این رو قدیس‌سازی رسمی تختی به دست جمهوری اسلامی ناگزیر ایجاب می‌کرد که او نه با خودکشی، بلکه به قتل مرده باشد. بدین‌سان روایتی پدید آمد و ماندگار شد که هرگز شاهد محکمی برایش وجود نداشت. (۹)

رضا براهنی، شاعر و استاد ادبیات، در ۱۹۷۳ به مدت ۱۰۲ روز در بازداشت بود. قطعی است که در آنجا کتک خورد. پس از آزادی‌اش، که زیر فشار انجمن‌های نویسندگان آمریکایی و اروپایی صورت گرفت، کتاب آدمخواران تاجدار (The Crowned Cannibals) را منتشر کرد که در ایالات متحده به مهم‌ترین مرجع درباره‌ی شاه و ساواک بدل شد. این کتاب مدعی است که ساواک در ۲۵ سال پیش از آن «هزاران» نفر را اعدام کرده است. مدعی است که بیش از ۳۰۰٬۰۰۰ نفر در ایران در شرایط بازداشت ساواک نگه داشته می‌شدند. مدعی است که در یک روز ۵٬۰۰۰ نفر با استفاده از تانک ربوده شده بودند. براهنی در فوریه‌ی ۱۹۷۷ همین اتهام‌ها را، این بار همراه با روایت‌هایی از تجاوز نظام‌مند به دختران در برابر چشم پدرانشان، دوباره منتشر کرد. تا امروز حتی یکی از این موارد نظام‌مند با نام مستند نشده است. این مقیاس‌ها، اگر با عددهای باقی سنجیده شوند، دو تا سه مرتبه‌ی بزرگی خطا دارند. همین روایت‌ها دلیل اصلی بودند که شماری از اعضای کنگره در واشینگتن، در سال‌های پایانی شاه، به کمک نظامی رأی منفی دادند. (۱۰)

آتش‌سوزی عمدی سینما رکس آبادان در ۱۹ اوت ۱۹۷۸، که در آن بین ۳۷۷ تا ۴۷۰ نفر زنده‌زنده سوختند، یکی از محرک‌های تعیین‌کننده‌ی انقلاب ایران بود. اپوزیسیون بی‌درنگ، برخلاف روایت رسمی، مدعی شد که ساواک درها را قفل کرده و سینما را به آتش کشیده تا جنبش ضدسلطنتی را بی‌اعتبار کند. این داستان ماه‌ها دوام آورد و سقوط شاه را شتاب داد. آتش‌افروز بازمانده، حسین تکبعلی‌زاده، در دادگاه ۱۹۸۰ اعتراف کرد که او و سه همدستش، که همگی با جنبش انقلابی اسلامی در آبادان پیوند داشتند، سینما را با سوخت هواپیما آغشته و به آتش کشیده‌اند، درها را از بیرون قفل کرده‌اند و این کار را ضربه‌ای به «فساد فرهنگی غرب» می‌دانستند. پژوهش‌های ایرانی، از جمله کتاب جهنم سینما نوشته‌ی کریم نیکونظر (۲۰۱۸)، زنجیره‌ی فرمان را تا حلقه‌ی اطرافیان خمینی در نجف دنبال کرده‌اند. این حمله بخشی از رشته‌ای از ۲۸ آتش‌سوزی عمدی بود که آن روز در سراسر کشور رخ داد؛ تاریخ آن، ۲۸ مرداد، عمداً به مناسبت بیست‌وپنجمین سالگرد سرنگونی مصدق برگزیده شده بود. شواهد چنان کوبنده بود که حتی قاضی انقلاب منصوب خمینی، موسوی تبریزی، که ریاست دادگاه را بر عهده داشت، تکبعلی‌زاده و چند همدستش را محکوم کرد. روحانیان پشت این حمله هرگز متهم نشدند. برعکس: چند تن از دست‌اندرکاران آن بعدها در جمهوری اسلامی به مقام‌های سیاسی رسیدند. (۱۱)

چهار داستان، چهار افسانه. در هر چهار مورد، شواهد اصلاح‌کننده دهه‌هاست در دسترس عموم است. در هر چهار مورد، این شواهد در گزارش‌های رسانه‌های آلمانی درباره‌ی ایران به‌ندرت دیده می‌شود، یا اصلاً دیده نمی‌شود.

ساواک چه نبود

این ما را به نکته‌ی اصلی این مقاله می‌رساند. ساواک یک سرویس اطلاعات داخلی اقتدارگرا بود که در دولتی بی‌ثبات و در حال نوسازی، با جنبش چریکی مسلح و ناهمگونی روبه‌رو بود که حامیان شوروی و لیبیایی پشتیبانش بودند. ساواک در این راه مرتکب جنایت شد.

اما ساواک یک رشته چیزهای دیگر نبود:

دستگاه کشتار جمعی نبود. کارنامه‌ی مستند مرگ زیر شکنجه و اعدام‌های قضایی به دلیل جرایم سیاسی در طول شانزده سال، در حد عددهای سه‌رقمی پایین است.

ابزار ترورهای نظام‌مند در خارج از کشور نبود. فهرست ایرانیانی که ساواک در خارج کشته باشد، عملاً خالی است. در مقابل، فهرست چهره‌های اپوزیسیون ایرانی که از ۱۹۷۹ به این سو در خارج به قتل رسیده‌اند، به عددهای سه یا چهاررقمی می‌رسد: از قتل شهریار شفیق در پاریس در دسامبر ۱۹۷۹، تا ترور بختیار در ۱۹۹۱، حمله‌ی میکونوس در برلین در ۱۹۹۲، الگوی حمله به رهبران کرد در وین، و تا طرح‌های حمله‌ای که به‌تازگی در آلمان، بلژیک و ایالات متحده کشف شده‌اند. بمب‌گذاری ساختمان آمیا (AMIA) در بوئنوس آیرس در ۱۹۹۴ با ۸۵ کشته، و سفارت اسرائیل در ۱۹۹۲ با ۲۹ کشته نیز، بنا بر یافته‌های دستگاه قضایی آرژانتین، به حساب جمهوری اسلامی نوشته می‌شود. (۱۲)

دستگاهی نبود که قاچاق مواد مخدر کند، شبکه‌های صندوق سیاه نگه دارد یا از طریق واسطه‌های جنایتکار قتل سفارشی انجام دهد. سیا همه‌ی این کارها را کرد، کاگ‌ب همه‌ی این کارها را کرد، آی‌اس‌آی (ISI) پاکستان همه‌ی این کارها را می‌کند، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی همه‌ی این کارها را می‌کند. ساواک نکرد.

سازمانی هم نبود که شهروندان عادی را آزار دهد. کسانی با ساواک سروکار پیدا می‌کردند که با گروه‌های مسلح پیوند داشتند (با حزب کمونیست توده، با فداییان خلق، با مجاهدین خلق یا با هسته‌های اسلام‌گرای متعدد دیگر)، یا می‌کوشیدند گروه‌هایی با ایدئولوژی همسو را در دانشگاه‌ها یا اتحادیه‌های کارگری سازمان دهند. روزنامه‌نگاری که از شاه انتقاد می‌کرد، بازداشت نمی‌شد. شاعری که شعر می‌سرود، تا وقتی هم‌زمان در کار عملیاتی درگیر نبود، به حال خود رها می‌شد.

این ساواک را به یک سازمان خیریه تبدیل نمی‌کند. اما بسیاری از برچسب‌هایی را که هنوز به آن می‌چسبانند، مضحک می‌کند.

چه کسی سود می‌برد؟

این ما را به همان پرسش محوری بازمی‌گرداند که در پایان هر تحلیلی از این دست پیش می‌آید. اگر مقیاس‌ها تا این حد آشکارا نادرست‌اند، چرا این روایت زنده می‌ماند؟

پاسخ اساساً همان پاسخی است که درباره‌ی افسانه‌ی مصدق یا دستاوردهای فراموش‌شده‌ی رضاشاه صدق می‌کند. داستان زنده می‌ماند، چون برای بازیگرانی بیش از اندازه، سودی بیش از اندازه دارد که بتواند از میان برود.

این روایت باز هم به کار جمهوری اسلامی می‌آید. کل مشروعیت اخلاقی رژیم به این ادعا آویخته است که نظام پیشین بدتر بود. تا وقتی این ادعا پابرجاست، می‌توان ۳۰٬۰۰۰ زندانی سیاسی در ۱۹۸۱، ۵٬۰۰۰ کشته در ۱۹۸۸، ۱٬۵۰۰ کشته در ۲۰۱۹، ۵۰۰ کشته در ۲۰۲۲ و ده‌ها هزار کشته‌ی ژانویه‌ی ۲۰۲۶ را همگی درد زایمان نظمی بهتر جلوه داد. بدون افسانه‌ی بادکرده‌ی ساواک، چنین بازتفسیری در کار نیست. در واقعیت هم هرگز نبوده است.

به کار وارثان ایدئولوژیک مجاهدین خلق و فداییان خلق نیز می‌آید؛ همان گروه‌های مسلحی که ساواک واقعاً علیه‌شان وارد عمل شد. این گروه‌ها پس از ۱۹۷۹ یکدیگر را از پا درآوردند؛ مجاهدین خلق امروز فرقه‌ای است که با کمپ اشرف شناخته می‌شود، در آلبانی مستقر است، در پایتخت‌های غربی در قامت «اپوزیسیون دموکراتیک» ظاهر می‌شود و در آنجا می‌تواند به نفوذ و شبکه‌ای تکیه کند که نباید دست‌کمش گرفت. اعضای آن در دهه‌ی ۱۹۷۰ مستشاران نظامی آمریکایی را در تهران به گلوله بستند، از بانک‌ها سرقت کردند و بمب‌گذاری کردند. امروز همه‌ی نفعشان در این است که نه به صورت آنچه بودند، بلکه به صورت آنچه کسی چون براهنی از آنان ساخت به یاد آورده شوند: شاعرانی بی‌سلاح که به خاطر یک لیوان شراب بازداشت شدند. به نظر می‌رسد کسانی چون پتر آلتمایر، رودی جولیانی یا مایک پومپئو تحت تأثیر همین تصویر قرار گرفته‌اند.

چپ غربی ناچار است روایت‌های نادرست درباره‌ی ساواک را تا ابد تکرار کند، چون در غیر این صورت چنان آبرویی از دست می‌دهد که تقریباً جبران‌ناپذیر است: آن‌وقت در جنایت‌های جمهوری اسلامی شریک مسئولیت خواهد بود. و از همان آغاز چنین بود؛ از همان زمان که رژیم را «پیشرفتی ضدامپریالیستی» جشن گرفت و در خمینی منجی‌ای از قماش گاندی دید.

این آبروریزی دست‌کم از ژانویه‌ی ۲۰۲۶ در هر تظاهرات بزرگ در داخل و خارج ایران خود را نشان می‌دهد: در آنجا دیگر «زن، زندگی، آزادی» طنین‌انداز نیست، بلکه «جاوید شاه!» و «مرگ بر سه فاسد: ملا، چپی، مجاهد». تظاهرکنندگان با این شعار نه‌تنها سقوط خود رژیم، روحانیانش، سپاه پاسدارانش و ماشین اعدامش را اعلام می‌کنند، بلکه صراحتاً «چپی‌ها» را بخشی از محور فاسد می‌نامند. اما چپ ناگزیر است این شعار را نادیده بگیرد یا تفسیری دیگر از آن بدهد، چون در غیر این صورت باید اعتراف کند که دهه‌ها دقیقاً از همان نیروهایی دفاع کرده است که امروز مسئول شکنجه، تجاوز در زندان و اعدام‌های جمعی‌اند. پس برایش چیزی جز تکرار ابدی همان فرمول قدیمی باقی نمی‌ماند: همه چیز واکنشی به گناه غرب است. هر چیز دیگری به معنای اعتراف به این است که فقط ساده‌لوح نبود، بلکه همدست بود. همدست بود و هنوز هم هست.

این بار دیگر برای ما چه معنایی دارد

دو روز پیش [یادداشت مترجم: این جستار ۱۲ مه ۲۰۲۶ منتشر شده است؛ «دو روز پیش» احتمالاً از پیش‌نویسی زودتر باقی مانده است]، در ۸ و ۹ ژانویه‌ی ۲۰۲۶، رژیم تهران، حتی بنا بر پایین‌ترین برآوردهای خودِ رژیم، بیش از همه‌ی کسانی که ساواک در شانزده سال کشت، آدم به گلوله بست. بنا بر برآوردهای بالاتر و واقع‌بینانه‌تر، چند برابر آن؛ یک مرتبه‌ی بزرگی بیشتر. در دو روز.

هر کس بکوشد ساواک را حتی از دور در همسایگی جمهوری اسلامی بنشاند، درباره‌ی گذشته راست نمی‌گوید. او در زمان حال سیاست‌ورزی می‌کند؛ علیه ایرانیان در خیابان‌های تهران، علیه پدر سپهر، که در ویدئویی که در ژانویه میلیون‌ها بار دست‌به‌دست شد، در برابر انبوهی از کیسه‌های جسد ایستاده است و دوازده دقیقه، با نومیدی، پیوسته فریاد می‌زند: «سپهر بابا، کجایی؟» («سپهرم، عزیزم، کجایی؟ بابا پیدات می‌کنه، عزیزم.»)

ساواک کارهایی را اشتباه کرد، در هر دو جهت. برای نمونه، می‌توانست کسانی چون خمینی، خامنه‌ای یا خلخالی را خیلی زودتر برای همیشه در تاریک‌ترین سلول اوین ناپدید کند، و شاید با این کار جهان را از رنجی بی‌اندازه در امان نگه دارد.

اما ساواک آن چیزی نیست که گمان می‌شود. و تا وقتی همان چیزی بماند که گمان می‌شود، حقیقت محوری هفتاد سال گذشته‌ی تاریخ ایران نادیده می‌ماند: اینکه آنچه در ۱۹۷۹ آغاز شد، رهایی از یک دیکتاتوری نبود، بلکه آغاز تراژدی‌ای بود با چنان حجمی از فلاکت و انحطاط که تاریخ ایران هیچ همتای درخوری برایش سراغ ندارد.

این متن، ترجمه‌ی نسخه‌ی انگلیسی مقاله‌ی نویسنده است. نسخه‌ی اصلی آلمانی با عنوان Der SAVAK hat nichts falsch gemacht همان روز، ۱۲ مه ۲۰۲۶، در ایکس منتشر شد.

منابع و یادداشت‌ها

  1. درباره‌ی ۳۴ کشته‌ی RAF، نگاه کنید به Bundeszentrale für politische Bildung، «Linksterrorismus in der Bundesrepublik» و Deutsches Historisches Museum، «Rote Armee Fraktion». — درباره‌ی قانون منع تماس، که ظرف هشت روز در بوندستاگ و بوندسرات تصویب شد (بوندستاگ، ۲۹ سپتامبر ۱۹۷۷، ۳۷۱ رأی موافق در برابر ۴ رأی مخالف و ۱۷ رأی ممتنع): Deutscher Bundestag، «Deutscher Herbst und Kontaktsperregesetz» (bundestag.de/dokumente/textarchiv/kontaktsperregesetz-200104)؛ Heise Online، «Vor 40 Jahren: Bundestag beschließt Kontaktsperregesetz»، ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۷ (heise.de/newsticker/meldung/3846827.html): «در هشت روز تدوین و تصویب شد». — درباره‌ی ستاد بزرگ و کوچک بحران به ریاست هلموت اشمیت و در دست گرفتن عملی قدرت حکومتی به مدت ۴۵ روز: Geschichte-Wissen، «Die Maßnahmen des Staates gegen den RAF-Terror» (geschichte-wissen.de/blog/staat-raf-terror)، با ارجاع به «وضعیت اضطراری توجیه‌کننده» بر پایه‌ی بند ۳۴ قانون جزای آلمان (§34 StGB). — درباره‌ی شنود همه‌ی باجه‌های تلفن کلن و زیر نظر گرفتن تلفن وکلا، از جمله اوتو شیلی: همان‌جا و Heise، پیشین. — درباره‌ی اعدام زندانیان RAF که در ستاد بحران مطرح شد: Geschichte-Wissen، پیشین: «در این زمان، گام‌های دیگری نیز در ستادهای بحران مطرح بود، از جمله اعدام زندانیان RAF.» — درباره‌ی نقل‌قول اشمیت «هر کس می‌خواهد به‌طور قابل اتکا از دولت قانون‌مدار پاسداری کند…»: هلموت اشمیت پس از حمله‌ی RAF به سفارت آلمان در استکهلم در ۱۹۷۵، ثبت‌شده در صورت‌جلسه‌ی صحن و نقل‌شده در Deutscher Bundestag، پیشین. — درباره‌ی ارزیابی انتقادی محاکمه‌ی اشتامهایم به‌عنوان «نمایش قضایی پرهزینه» و تثبیت قوانین اضطراری به‌عنوان «معیار حقوقی»: Heribert Prantl، «Der RAF-Prozess in Stammheim hat den deutschen Rechtsstaat verändert — nicht zum Guten»، ۲۱ مه ۲۰۲۵ (heribertprantl.de). — درباره‌ی حملات مجاهدین خلق در تهران (هاوکینز ۱۹۷۳، شیفر/ترنر ۱۹۷۵، کارمندان راکول ۱۹۷۶): US Department of State، Country Reports on Terrorism؛ Lincoln P. Bloomfield Jr.، Mujahedin-e Khalq (MEK): Shackled by a Twisted History (University of Baltimore، ۲۰۱۳)؛ پرونده‌های FBI درباره‌ی «MEK assassinations of US personnel in Iran 1973-76». — درباره‌ی سیاهکل ۱۹۷۱ و تأمین فداییان و مجاهدین از سوی شوروی، لیبی و یمن جنوبی، نگاه کنید به Maziar Behrooz، Rebels with a Cause: The Failure of the Left in Iran (I.B. Tauris، ۱۹۹۹)؛ Ervand Abrahamian، The Iranian Mojahedin (Yale University Press، ۱۹۸۹). درباره‌ی کپسول‌های سیانوری که همراه بازداشت‌شدگان یافت شد، نگاه کنید به ویکی‌پدیای آلمانی، «Parviz Sabeti» (de.wikipedia.org/wiki/Parviz_Sabeti) و منابعی که در آنجا آمده است.
  2. عمادالدین باقی، Tarikh-e Showrah-ye Khalq و جستارهای گوناگون از ۱۹۹۹ به بعد درباره‌ی شمار قربانیان دوران پهلوی، بر پایه‌ی پرونده‌های بنیاد شهید؛ جمع‌بندی به زبان آلمانی با ارجاع به عددهای اصلی در ویکی‌پدیا، «Mohammad Reza Pahlavi» (de.wikipedia.org/wiki/Mohammad_Reza_Pahlavi): «او به این نتیجه رسید که میان ۱۹۶۳ و ۱۹۷۹ در مجموع ۳٬۱۶۴ ایرانی در مبارزه با رژیم کشته شده‌اند که ۲٬۷۸۱ نفرشان در ناآرامی‌های انقلابی ۱۹۷۷/۱۹۷۸ بودند. او شمار قربانیان مبارزه‌ی چریکی مارکسیستی از ۱۹۷۱ به بعد را ۳۴۱ نفر می‌داند که ۱۷۱ نفر در درگیری با نیروهای امنیتی کشته شدند، ۹۱ نفر اعدام شدند، ۱۵ نفر «ناپدید» شدند و ۴۲ نفر زیر شکنجه جان باختند.» همچنین نگاه کنید به Andrew Scott Cooper، The Fall of Heaven: The Pahlavis and the Final Days of Imperial Iran (Henry Holt، ۲۰۱۶)، فصل ۱؛ و بررسی کار کوپر در Sean Durns، «Amnesty International helped usher in Iran's Islamic Revolution»، Jerusalem Post، ۵ مارس ۲۰۲۲ (jpost.com/opinion/article-700409).
  3. درباره‌ی زندانی شدن‌های باقی از ۲۰۰۰ به بعد به خاطر کارش درباره‌ی قتل‌های زنجیره‌ای و عددهایش درباره‌ی دوران شاه، نگاه کنید به ویکی‌پدیا، «Emadeddin Baghi» (en.wikipedia.org/wiki/Emadeddin_Baghi)؛ Amnesty International، «Prisoner of Conscience: Emadeddin Baghi»؛ کارزارهای ICRC و گزارشگران بدون مرز، ۲۰۰۷/۲۰۰۸. درباره‌ی درخواست رژیم از باقی برای منتشر نکردن عددهایش، نگاه کنید به «The Baghi Paradox»، Iran Prism (iranprism.com/baghi-paradox).
  4. درباره‌ی اعدام‌های جمعی تابستان ۱۹۸۸، نگاه کنید به Amnesty International، Blood-Soaked Secrets: Why Iran's 1988 Prison Massacres are Ongoing Crimes Against Humanity (دسامبر ۲۰۱۸). برآوردها از ۳٬۸۰۰ تا بیش از ۵٬۰۰۰ نفر در چند هفته است و در برخی منابع تا ۳۰٬۰۰۰ نفر (با احتساب موج‌های پیشین)؛ همچنین نگاه کنید به Geoffrey Robertson QC، The Massacre of Political Prisoners in Iran, 1988: Report of an Inquiry (۲۰۱۰).
  5. کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ، گزارش بازرسی زندان‌های ایران، ژوئن ۱۹۷۷: ۳٬۰۸۷ زندانی سیاسی، در برابر ۳٬۷۰۰ نفر در دو سال پیش از آن؛ حدود یک‌سوم زندانیان از بدرفتاری در گذشته خبر دادند؛ هیچ نشانه‌ای از ادامه‌ی شکنجه بلافاصله پیش از بازرسی دیده نشد. نگاه کنید به ویکی‌پدیای آلمانی، «SAVAK» (de.wikipedia.org/wiki/SAVAK)؛ ویکی‌پدیا، «Human rights in the Imperial State of Iran» (en.wikipedia.org/wiki/Human_rights_in_the_Imperial_State_of_Iran)؛ درباره‌ی تأیید آن در یک گزارش داخلی سیا، همان‌جا.
  6. درباره‌ی جایگزینی نصیری با مقدم در ۶ ژوئن ۱۹۷۸ و آزادسازی آغازشده، و تهدید ثابتی به شش سال زندان برای مأموران ساواک در صورت شکنجه (مصاحبه‌ی ثابتی با Washington Post، حدود ۲۰۱۲/۲۰۱۳)؛ Encyclopaedia Iranica، «SAVAK»؛ ویکی‌پدیای آلمانی، «Parviz Sabeti».
  7. Ervand Abrahamian، Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran (University of California Press، ۱۹۹۹)، به‌ویژه فصل‌های ۴ تا ۶ درباره‌ی مقایسه‌ی جمهوری اسلامی با دوران پهلوی.
  8. درباره‌ی مرگ صمد بهرنگی و روایت حمزه فراهتی: بی‌بی‌سی فارسی، «خاطرات حمزه فراهتی» (مسعود بهنود، ۲۰ نوامبر ۲۰۰۶، bbc.com/persian/arts/story/2006/11/061120_mv-mb-samad-hamze.shtml)؛ همچنین حمزه فراهتی، از آن سال‌ها و سال‌های دیگر (خاطرات)؛ حسین حسین‌زاده (شاهد عینی)، به نقل از بهروز دولت‌آبادی. نگاه کنید به Encyclopaedia Iranica، «BEHRANGI, ṢAMAD» (iranicaonline.org/articles/behrangi-samad-teacher).
  9. Encyclopaedia Iranica، «TAḴTI, Ḡolām-Reżā» (Houchang E. Chehabi، ۲۰۰۵، iranicaonline.org/articles/takti-golam-reza): «به گفته‌ی آشنایانش، او که فردی خجالتی و درون‌گرا بود، اغلب از افسردگی رنج می‌برد. معلوم است که مرگ مصدق در ۱۹۶۷ نیز بر او اثر گذاشته بود. افزون بر این، اسناد ساواک درباره‌ی او که اخیراً منتشر شده، هیچ نشانه‌ای از دخالت ساواک در مرگش ندارد.» درباره‌ی حکم اسلامی خودکشی و ضرورت برآمده از آن برای روایت شهادت، همان‌جا.
  10. Reza Baraheni، The Crowned Cannibals: Writings on Repression in Iran (Random House/Vintage، ۱۹۷۷)، با پیشگفتار E. L. Doctorow. درباره‌ی انتشار در Penthouse در فوریه‌ی ۱۹۷۷ و مناقشه بر سر این ادعاها، نگاه کنید به Turkcewiki، «Reza Baraheni» (en.turkcewiki.org/wiki/Reza_Baraheni): «با این حال، بسیاری از ایرانیان دیگر ادعاهای او را رد کرده‌اند و می‌گویند او یا اغراق کرده یا آن‌ها را از خود ساخته است.» درباره‌ی اثر آن بر رأی‌گیری‌های کنگره‌ی آمریکا درباره‌ی کمک نظامی، نگاه کنید به Andrew Scott Cooper، The Fall of Heaven، فصل ۱۲؛ و Durns، Jerusalem Post، پیشین.
  11. درباره‌ی آتش‌سوزی سینما رکس در ۱۹ اوت ۱۹۷۸ و اعتراف حسین تکبعلی‌زاده در دادگاه آبادان (سپتامبر ۱۹۸۰): ویکی‌پدیا، «Cinema Rex fire» (en.wikipedia.org/wiki/Cinema_Rex_fire)؛ کریم نیکونظر، جهنم سینما: شش گزارش از سوختن انسان در سینما رکس (نشر چشمه، ۲۰۱۸)؛ Abdorrahman Boroumand Center، «Hossein Takb'alizadeh: One Person's Story» (iranrights.org/memorial/story/-8094)؛ فرهاد خسروخاور (جامعه‌شناس) درباره‌ی کارکرد انقلابی این حمله؛ Abbas Milani، The Persian Sphinx. درباره‌ی نمادپردازی تاریخ ۲۸ مرداد و رشته‌ی ۲۸ آتش‌سوزی عمدی، نگاه کنید به ویکی‌پدیای آلمانی، «Brandanschlag Cinema Rex» (de.wikipedia.org/wiki/Brandanschlag_Cinema_Rex).
  12. Iran Human Rights Documentation Center، No Safe Haven: Iran's Global Assassination Campaign (iranhrdc.org/no-safe-haven-irans-global-assassination-campaign)، به‌ویژه درباره‌ی شهریار شفیق (پاریس، ۷ دسامبر ۱۹۷۹)، بختیار (پاریس، ۶ اوت ۱۹۹۱) و حمله‌ی میکونوس (برلین، ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۲)؛ United States Institute of Peace / The Iran Primer، «Timeline: Iran's Foreign Plots and Assassinations» (iranprimer.usip.org/blog/2020/sep/16/timeline-iran-assassinations-and-plot)؛ درباره‌ی اعترافات سرتیپ محسن رفیق‌دوست (سپاه پاسداران) درباره‌ی شفیق، اویسی، بختیار و فرخزاد: مصاحبه با دیدبان ایران، ۸ مارس ۲۰۲۵، مستندشده در Hossein Aghaie Joobani و همکاران، «The Islamic Republic of Iran's use of criminal intermediaries for extraterritorial assassinations and covert violence»، Small Wars & Insurgencies، ۲۰۲۵؛ درباره‌ی آمیا (۱۹۹۴) و سفارت اسرائیل در بوئنوس آیرس (۱۹۹۲)، نگاه کنید به کیفرخواست رسمی دادستانی آرژانتین (گزارش نیسمن).
  13. کمیسر فدرال اسناد اشتازی (BStU)، برلین؛ درباره‌ی شمار نهایی همکاران غیررسمی، Helmut Müller-Enbergs (ویراستار)، Inoffizielle Mitarbeiter des Ministeriums für Staatssicherheit (Christoph Links Verlag، ۱۹۹۶ به بعد).
  14. درباره‌ی برنامه‌ی فینیکس (Phoenix Program) و بیش از ۲۰٬۰۰۰ مرگ مستندش بدون دادرسی منظم، نگاه کنید به Douglas Valentine، The Phoenix Program (William Morrow، ۱۹۹۰)؛ کمیته‌ی روابط خارجی سنای آمریکا، جلسه‌ی استماع ویلیام کولبی، ۱۷ ژوئیه‌ی ۱۹۷۱. درباره‌ی COINTELPRO و MKUltra: گزارش‌های کمیته‌ی چرچ (۱۹۷۵/۱۹۷۶)، United States Senate Select Committee to Study Governmental Operations.
  15. Andrew Scott Cooper، The Fall of Heaven، پیشین؛ همچنین Cooper، The Oil Kings (Simon & Schuster، ۲۰۱۱)؛ نقد کتاب در نشریه‌ی داخلی سیا، Studies in Intelligence، جلد ۶۱، شماره‌ی ۴ (cia.gov/resources/csi/static/review-fall-of-heaven.pdf).
  16. درباره‌ی کشتار ژانویه‌ی ۲۰۲۶: Amnesty International، «What happened at the protests in Iran?» (amnesty.org/en/latest/campaigns/2026/01/what-happened-at-the-protests-in-iran/)؛ ایران اینترنشنال، مصاحبه با مای ساتو، گزارشگر ویژه‌ی سازمان ملل، ۱۶ ژانویه‌ی ۲۰۲۶؛ خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر (هرانا)، مستندسازی ۲۳ فوریه‌ی ۲۰۲۶ با ۷٬۰۰۷ کشته‌ی دارای نام؛ The Guardian، گزارشی از یک شبکه‌ی پزشکی ایرانی با برآورد بیش از ۳۰٬۰۰۰ کشته؛ دولت بریتانیا، «Country bulletin Iran: protests of December 2025 to January 2026»، gov.uk؛ کتابخانه‌ی مجلس عوام بریتانیا، Briefing CBP-10462.
  17. دادگاه منطقه‌ای فدرال آمریکا در ناحیه‌ی میانی فلوریدا، دعوا علیه پرویز ثابتی بر پایه‌ی قانون حمایت از قربانیان شکنجه (Torture Victim Protection Act)، اوت ۲۰۲۵: رد درخواست‌های مختومه کردن پرونده و برداشتن نام مستعار سه زندانی سیاسی پیشین که شاکی پرونده‌اند؛ Iranian Collective for Justice & Accountability، بیانیه‌ی اوت ۲۰۲۵. نگاه کنید به ایران اینترنشنال، «US court allows torture case against Iran's former spy chief to proceed»، ۶ ژانویه‌ی ۲۰۲۶ (iranintl.com/en/202508133289).